موضوع : عقاب و مرغ | بازدید : 30 | تگ ها : داستان کوتاه، داستان کوتاه روانشناسی، داستان کوتاه آموزنده
تاريخ : شنبه 28 بهمن 1396 | 14:27 | نویسنده : رز ابی

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه یجوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها وحشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.

سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بال های طلاییش برخلاف جریان شدید باد پروازمی کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست ؟» همسایه اش پاسخ داد : «این یک عقاب است. سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم».

 

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است.



صفحه قبل 1 صفحه بعد

پیچک

سفارش تبليغات
میکروتیک | فرش کاشان | آژانس هواپیمايی | طراحی بنر | تور چابهار | درب ضد سرقت | کتراک | اجاره منزل مبله | آموزش بازاریابی | میز کانتر | گیت کنترل تردد | مشاوره یوتاب | اجاره سوئيت در شيراز | خرید اسپیکر اورجینال | خرید سرور مجازی | نوبت دهی پزشکان شیراز | دوربین مداربسته | دکتر نوروزیان | خرید ظروف کریستال | منزل مبله شیراز | ثبت شرکت | منزل مبله | محمد دبیری
X
تبليغات